شب مهمونی ابرا شب خالی از ستاره
شب انتظار بارون که بباره یا نباره
رونده از تموم دنیا مرد کوچه گرد پاییز
آخرین رهگذر شب با ترانه ای غم انگیز
حالا من مونده یه سایه ام که اونم عمری نداره
وقتی آخرین چراغ کوچه پلک رو هم میذاره
میریزه غم صداشو تو سکوت سرد کوچه
همه ی سرودش اینه بازیه زندگی پوچه
نه یه روز حتی یه ساعت سری بودیم توی سرها
کسی بودیم تو جماعت
خیلی ها نشون میدادن منو با حرف و اشاره
به همم میگفتن اینو عاشق هزار ستاره
حالا من مونده یه سایه ام که اونم عمری نداره
وقتی آخرین چراغ کوچه پلک رو هم میذاره
|
+| نوشته شده توسط
مهبد در دوشنبه نهم مهر 1386
|